در آستانه 39 ماهگی
خوشحالم که اینجا هست تا من بعضی چیزها رو یادم نره، هر چند اینجا فقط قسمت کوچیکی از خاطراتِ رادوین ثبت می شه اما من به همینم راضیم ، ضمن اینکه تو این مدتدوستانی پیدا کردیم بهتر از آب روان... که همشون رو دوست می داریم و به دوستی با هاشون می بالیم.

قصه , یکی از راه های آموزش نکات و تجربیات خوب زندگی است و هر مادری برای فرزندش قصه های زیادی تعریف می کند که معمولا هر کدام یک نکته مثبت دارند و تفاوت شان در سطح اهمیت و ارزش نکاتی ست که در آن قصه گنجانده می شوند.جالب اینجاست که با اینکه ظاهرا قصه تکراری و به نوعی نصیحت غیر مستقیم است رادوینم علاقه بسیاری به آن دارد و خوب در ذهنش می ماند آنگونه که هر وقت می خواهد برای ماشینهایش و عروسک هایش قصه بگوید همین قصه را انتخاب می کند.
گاهی اوقات خواب ظهر برای پرنده خوشبختی من رادوینم ناخوشایند هست ولی با خوندن کتاب چوپی ظهر میخوابد کار من اسان میشود .

این کتابهای مورد علاقه رادوینم هست
روزهای قشنگی با رادوینم داریم میگذرونیم روزهایی پر از خاطره که ثانیه ثانیه اش برای من لذت بخشه . علت و برهان هر چیزی رو میدونه .

من و رادوین در باغ گردووووو و


هر عملی که بابا حسن انجام بده رادوین هم انجام میده

یک هفته ایی میشه که علاقه زیا دی به کارتون بابا اسفنجی و تام و جری در شبکه Gem junior پیدا کرده.
چهارشنبه ایی تولد دکتر بود و سوپرایزش کردیم . با بچه ها تصمیم گرفتیم کلید خونه رو به یه بهانه ایی بگیریم بدون اینکه خبر داشته باشه میخواییم براش تولد بگیریم رفتیم تدارک تتولد دیدیم . و و وقتی اومد داخل همه جیغ و هورا 
خلاصه تعجب کرده بود . با وجود اینکه خیلی عمل داشته بود و خسته بود ولی کلی برامون رقصید 


اینم کیک مغز چون جراح مغز و اعصاب بود تصمیم گرفتیم کیک هم مغز باشه 

شب خیلی عالی داشتیم و بهمون خوش گذشت .
خیلی هوس عروسی های روستا رو کرده بودم تا حالا عروسی تو روستا نرفته بودم با وجود اینکه شوهر خاله ام از طایفه کردها هست و هر بار عروسی های برادرزاده اش که میشه ما رو دعوت میکنن و ولی ما نمیریم . ای بار هم عروسی یکی از برادرزاده های شوهر خاله ام شد و باز ما رو دعوت کردن و این بار دوست داشتم که برم عروسی های سنتی روستا رو ببینم و بار سفر بستیم و رفتیم الموت غربی
فقط ترس از این داشتم که نکنه حشره کک رادوین رو نیش بزنه و چون خارش بدی داره و اذیت کننده هست چند روز تو داروخونه های شهر دنبال کرم قبل از نیش حشرات گشتم و پیدا کردیم و رفتیم . از این جهت خیالم راحت شد . پنجشنبه ایی حنابندان بود .

منظره زیبا ساعت 7 صبح
شب خیلی سردی داشت من و احسان لرز کرده بودیم و همه تو کوچه در حال رقص بودن و ما تو ماشین میلرزیدیم و رادوین تو ماشین پتو پیچیده خواب بود . البته تو این گرمای شهر سرمای اونجا لذت بخش بود و کلی با احسان خندیدم گفتیم الان تو قزوین از گرما کولر روشن میکردیم ولی اینجا سرررررررررررررررده


ولی فردا ظهر که عروسی بود هوا باز گرم شد
بعد از عروسی که تموم شد رفتیم باغ خاله گردو سیب و تمشک خوردیم .
رادوین کلی ذوق میکرد وقتی مرغ و خروس و گاو و گوسفند رو میدید . مرغ ها با خروسها که می اومدن میگفت بابایی مرغ با باباشون اومدن پیش ما / فکر میکرد خروس باباشون هست 
کوچکترین فرق هر وسیله ایی که خودمون داشته باشیم با وسیله ایی که شبیه همون بیرون ببینه زودی تشخیص میده . به نکات ریزش توجه میکنه که برای ما خیلی جالبه .
کلاسهای شیرینی پزی رو دارم میگذرونم

تارت و شیرینی ونیزی

نون تست

شیرینی سپهسالاری

نون شیرمال

نون پنجره ایی
.

بابا براش شعر میخونه و رادوین بلند بلند تو خونه تکرار میکنه
وقتی صدای آوازش تو خونه میپیچه قربون صدقه های مادرانه شروع میشه .
سرخوشیت پایدار پسر کوچولوی ناز من
دوست داره که خودش بره دستشویی و خودش رو بشوره و منم از لای در نظاره گر شستشوی پسری میشم . و در اخر کلی سرویس رو و پاهاشو اب میگیره .
تو تبلت یه بازی موتور هست که بسیار سخته و من و احسان بارها تلاش کردیم که بتونیم به خط پایان برسیم ولی موفق نشدیم . و رادوین اون بازی رو چند ستاره اورده
و به ما میگه صبر تون بزار براتون بازی آسون بیارم .
بازی رو میاره میگه برو ببین میتونی بری
و تمام بازی کنترلم میکنه میگه نومینا اینجا رو اروم برو خب صبر تون صبر تون اینجا رو تند برووو . تو طول مسیر رادوین کمکم میکنه تا به خط پایان برسم
عاشقتم عزیزم . همچنان با دوستای خیالیش به سفر میره و و خرید میکنن و با عسل خانوم دوست خیالش بازی میکنه و منم یه مامان کنجکاو یواشکی به حرفهای دوستش و خودش گوش میدم و تو دلم میخندم از این شیرین زبونیش 
خاله خودم تماس گرفته بود و رادوین زودی تلفن رو جواب داد
خاله : سلاممممممممم رادوین عزیزم خوبی
رادوین : سنام
خاله : رادوین خوبی ؟
رادوین : با حال من چیچار داری ؟


و بعد ادامه گفتگو که رادوین گزاراشات خونه رو داشت میداد . اره خاده اعظم ما رفتیم بیرون خلید کردیم بعد فاطی اومد .............


در آستانه 39 ماهگی 


